X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
 
وبلاگ شخصی احسان کرمی
من هرگز نمی نالم! قرنها نالیدن بس است... می خواهم فریاد بزنم اگر نتوانستم سکوت می کنم.....خاموش مردن بهتر از نالیدن است
پنج‌شنبه 26 اسفند‌ماه سال 1389 :: 06:36 ب.ظ

.... چه باید کرد ؟

 

گروهی گرم این نجوا

که « اکنون نیک تر مردن

از اینسان زندگی با ننگ و بدنامی به سر بردن »

گروهی بر سر ایمان خود لرزان

که « آری نیک می گوید

کنون این اژدهای فتنه در خواب است

نشاید خوابش آشفتن »

گروهی هم در این تردید و شک

آمادۀ رفتن ...

 

که ناگه بانگ ِ گُردی از میان ِ انجمن برخاست :

« جبان خاموش ، شرمت باد ! »

 

صدای گرم و گیرایش

شکست اندیشۀ تردید

کلامش دلپذیر افتاد

 

سکونی و سکوتی جمع را بگرفت

نفس در تنگنای سینه ها واماند

که این آوای مردانه

ز نو بر آسمان برخاست :

« جبان خاموش ، شرمت باد

تو ای خو کرده با بیداد

سحر با خود پیام صبح می آرد

لبان یاوه گو بر بند

که پیکان نفاق از چلۀ لبهات می بارد

اگر صد لشکر از دیو و ددان ِ اَژدهاک ِ بد کُنش

                                    ــ با حیله و ترفند

به قصد ما کمین سازند

من و تو ، ما اگر گردند

بنیادش بر اندازند

هراسی در دل ِ ما نیست

ستم هایی که بر ما رفت

از این افزون نخواهد شد

دگر کی به شود کشور

اگر اکنون نخواهد شد

 

اگر می ترسی از پیکار

اگر می ترسی از دیوان ِ جان آزار

تو را بر جنگ ِ دشمن نیست گر آهنگ

تو و این راه تنهایی ــ که آلوده ست با هر ننگ ــ

 

نوید ما

            ــ امید ماست

امید ماست

که چون صبح بهاری دلکش و زیباست

اگر پیمان گُجسته اژدهاک دیو خود با اهرمن دارد

برای مردم ِ آزاده گر بند و رسن دارد

دلیران را از این دیوان کجا پرواست

نگهدار ِ دلیران وطن مزداست »

 

میان ِ آن گروه خشمگین این گفتگو افتاد :

« بلی مزداست

نگهدار دلیران وطن مزدای بی همتاست »

 

نفاق افکن

ز شرم و بیم رسوایی گریزان شد

و در خیل سیاهی های شب

از پیش ِ چشم ِ خشمگین ِ خلق پنهان شد

و مردم ، باز با ایمان ِ راسخ تر

ز جان و دل به هم پیوسته

با هم یار می گشتند

به جان آماده ی پیکار می گشتند ....


از : حمید مصدق

 
 
بالای صفحه
 
Free counter and web stats